خرید بک لینک
+ شما چی؟ خاطره ای داری؟ دیده باشیشون یا.....؟! سرشو با تردید به نشان نفی تکون داد... خیره بود و فقط گوش میداد... بعد چند دقیقه گفت: - راستش نخواستم بگم ولی آره! دوبار تو خونه شیر آب باز شد... شب بود... اولش فکر کردم بچه هان که اومدن آب بخورن... بعد فکر کردم شیر مشکل پیدا کرده ولی بعد متوجه حضورش شدم... بار اول یه کم ترسیدم ولی بار دوم دعا خوندم و عادی تر رفتار کردم... + چی گفتی؟ - یا روح القدس... میدونم که اینجایی... و بعد شروع کردم به دعا کردن... یه بار دیگه م تو ایران... خونه ی دوستم بودم... وسط آشپزخونه یه کم آشغال ریخته بود... با جارو جمع کردم و رفتم ریختم تو حیاط... وقتی درو بستم و برگشتم، دقیقا همونا همونجا بودن! . .

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 22:48

تابحال بیکاری رو تجربه کردین؟

.

.

.

بیکاری یک معضل نیست...

بیکاری زمینه ساز چندین و چند معضله!

افسردگی، رخوت، ناامیدی، فحشاء! و ...

وحشتناکه...

+ البته برای کسی که به هر دلیل، دلیلی برای کار کردن نداره، شاید اینطور نباشه...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 13:33 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

دو مساله ی مهم و بی ربط:

۱) تمرین کنم جوری رفتار نکنم که کسی بهش بر بخوره و جوری جوابمو بده که به من م بر بخوره!

۲) به گیاهخواری فکر می کنم! خیلی خیلی جدی!

برچسب: فکرمشغولی, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

دهقان رفت...

.

.

.

غم آمد...

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

بعد مدتها امشب وقتی تو تلگرام به کسی پیغام میدادم اشکم افتاد رو بالشم!

.

.

بعد مدتها...

مدتهای مدید!

.

.

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

+ دوست دارم تا آخرش پیش تو بمونم...

- چرا؟

+ :)

- چرا دوست داری تا آخرش پیش من بمونی؟!

.

.

.

+ چون تو یه کم از بقیه قابل تحمل تری!

.

.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:25 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

"گیاهخواری" بسی دوشوااار می نماید! شاید بهتر باشه اولش از وعده ی صبحانه شروع کنم... ولی حتما حتما حتما مدتی از عمرم رو بهش اختصاص میدم... مگر اینکه عزرائیل غافلگیرم کنه! :))))))) + من م زورم به این طفلک رسید! آخرش کاسه کوزه ها سر عزرائیل میشکنه! :)) . . + همین الآن از گوشه ی چشمش یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت: " عرضه نداری، منو بهونه نکن! نفرت انگیز!" . . چند روزیه اعصاب معصاب نداره... بی اعصابی رو ادبش تاثیر گذاشته! + عزرائیل جون! داداش من! ادب مرد به ز دولت اوست! از ما گفتن بود! . . نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:36 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: دوشواریات, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

مرجان...

.

.

یعنی "مرا جان"؟!

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

گاهی هزار و یک موضوع واسه پست کردن داری...

ولی هرکدومو که میخوای پست کنی،

به هزار و یک دلیل بی دلیل منصرف میشی!

.

.

عجیبه!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:2 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

از غروب که باهم حرف زدیم، خیلی فکر کردم و بالاخره ساعت ۱۲ شب یه پیشنهاد خوب (بنظر خودم!) بهش دادم... فردا قراره بیشتر باهم حرف بزنیم... امیدوارم بشه... البته بیشتر واسه خودش... از سردر گمی درمیاد... شرایطش رو درک می کنم و میدونم این سردرگمی جهنمیه واسه خودش! امیدوارم به بن بست نخوریم و همفکری ها نتیجه بده... پ.ن ۱: من زیاد به خودم تلنگر می زنم... البته شاید این "خیلی" کم هم باشه! بهرحال گاهی حالت وسواس گونه به خودش میگیره! یوقتایی که درگیر مسائل دیگران میشم؛ یوقتایی که تمام فکرم میشه چاره پیدا کردن برای مشکل یا درگیری ذهنی کسی، از خودم میپرسم: "اگه نزدیکانت، خوانواده ت، دوستت م مشکل داشتن همینجوری بال بال میزدی؟! یا فقط دوربینی؟!!!" امروز از اون روزهایی بود که پیش وجدانم سربلند شدم! . . . پ

برچسب: پراکنده, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

امروز فسقل جان رو آوردن سپردن به من... قرار شد یه هفته اینجا بمونه... که من بهش درس خوندن یاد بدم! غروب یکی دو ساعت با هم درس خوندیم... شب وقت خواب شروع کرد یک ریز حرف زدن! یکی دوتا فیلم ترسناکو با هیجان برام تعریف کرد! بعدشم ترسید؛ رختخوابشو آورد نزدیک من! دستمو گرفت که کمتر بترسه و تو همون حال خوابش برد... + امشب برای اولین بار رک و راست ماجرا رو برام گفت... طفلک خیلی اذیت شد... یه بار جلوی خودم دیده بودش... اون صحنه و گریه هاشو یادم نمیره... اونوقتا واقعا فسقلی بود... یه فسقلی که به سختی جمله هاشو میبست! یادمه نمیرفت خونه...حدود یه ماه! آخرش با گریه و کشون کشون بردنش... زمان برد تا حرفاشو باور کنن و دل بکنن از اون خونه... اون خونه ی ترسناک... . . نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶سا

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 10:10

صفحه بندی